آخرین نوشته های اعضای باشگاه رازدل

تورق
نویسنده: محمدمهدی
آقا وحید نصیری کیا مطلب زیر رو توی وبلاگشون نوشتن. سلامشاید زود باشد چنین مطلبی اینجا نوشتنولی ذوق دیدن چند مطلب در شبکه رازدل درباره چند کتاب این حس را در من به وجود آورد که این حرف را الان بگویماصل حرف این است که:همه ما در زمینه های مختلف کتاب هایی می خوانیم-علی القاعدهبیایید با هم قرار بزاریم درباره هر کتابی که می خوانیم یا لااقل یکی شان در هفته مطلبی بنویسیمله یا علیه اش، چند کلمه درباره جذابیتش برای ما که شاید برای دیگری هم خوب باشد بداند و شاید به همین واسطه برود بخواندبیایید این قرار را ادامه...
راغب
از پله‌های نردبان بالا رفتم و به زحمت خودم را کشاندم روی تیغه‌ی باریک دیوار حیاط. دستم را دراز کردم و شاخه‌های خشک پیچیده به دور سیم‌های برق را شکستم و پایین انداختم. بعد طنابی به لوله‌ی گاز روی دیوار حیاط همسایه بستم و نشستم لبه‌ی دیوار و با پایم شاخه‌های رهای اقاقیا را بالا کشیدم و به طناب پیچاندم.*بعد از مدت ها بالاخره یک کار حسابی برای عزیز کردم. ادامه...
صاد
پنجره های تشنه کتاب جذابی است. هم ظاهرش در نگاه اول آدم را می گیرد، هم موضوعش کم یاب است و هم خواندنش شیرین است: روزنوشت های انتقال ضریح جدید امام حسین علیه السلام از قم به کربلا جلد متفاوت کتاب که با طلق پوشیده شده است، خیلی‌ها را به یاد همان ضریح پشت شیشه می اندازد که کتاب، سفرنامه‌ی آن است. انتهای کتاب هم پوسترهایی چاپ شده است که معمولاً همه، پیش از آن که جایی از متن را بخوانند، اول آن ها را نگاه می کنند. همین دو نکته که جذابیت کتاب را بالا برده است، موجب ضعف صحافی کتاب هم ادامه...
پرهنگ
شیخ عطار در منطق الطیر «حکایت مرگ ققنس» را چنین آغاز می‌کند: هست ققنس طرفه مرغی دلستان موضع این مرغ در هندوستان سخت منقاری عجب دارد دراز همچو نی در وی بسی سوراخ بازقرب صد سوراخ در منقار اوست نیست جفتش طاق بودن کار اوست دهخدا می‌نویسد: «گویند ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه‌ای ادامه...
صاد
-یا چگونه کتاب هدیه بدهیم؟!- اشاره: چند وقتی بود که می خواستم مختصری بنویسم درباره «آداب هدیه دادن کتاب» که این یادداشت حسام الدین مطهری را دیدم و تصمیم گرفتم با تغییراتی از خودم و بومی سازی کردنش برای روز زن اینجا منتشر کنم. البته خیلی هم محصور برای این روز نیست. کلی است. این یک پیشنهاد است به شما! شما که یا پول دارید یا ندارید! برای هدیه روز زن، مادر یا همسرتان فکری کرده اید؟ قطعاً هدیه دادن محبت را بین طرفین زیاد می کند، من نمی‏گویم کتاب بهترین هدیه است ولی می تواند که «بهترین هدیه» باشد! و باز هم ادامه...
مشا
بدون شرح گفت: دیناری بده پنهان و خود را وا رهان گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست از مرحوم پروین اعتصامی کاملش را اینجا بخوانید ادامه...
پرهنگ
کتاب خواری2-معرفی کتاب «میرانا و هفت جن بدبخت» نوشته امیدکوره چی *وحید نصیری کیا اشاره: این معرفی کتاب در اینجا و اینجا کار منتشر شده، قبل از اینجا. «استاد بادی به غبغب انداخت و گفت: همه تمرکز کنین! می‏خوایم وصل بشیم! همه خودشونو بِدن به من! خودشونو بِدن به من! ناگهان جمعیت نشسته روی صندلی ها از جا بلند شدند و دست‏ های هم را گرفتند، چشم‏ ها یشان را بستند و صدا توی سینه‏ ها خفه شد، استاد سفیدپوش دست‏ هایش را برد بالا و گفت: ما را فراگیر ای خالق جهان! ما را فراگیر! هنوز جمله استاد تمام نشده ادامه...
مشا
سال پنجم دبستان بودم که کامپیوتر وارد خانه ی ما شد. کار با رایانه را از نیاز به یادگیری مفهوم copy - paste برای نصب یک بازی شروع کردم. سال اول راهنمایی پایم به فضای مجازی باز شد. در مسابقات اینترنتی تبیان شرکت می کردم و با جمع امتیاز اینترنت می خریدم تا هزینه های گزاف کارت اینترنت بیشتر از آن باعث نشود تا از تغذیه ی مدرسه  و قلک بیچاره ام مایه بگذارم. در مواقع بی امتیازی هم به اینترانت تبیان و مدرسه مان بسنده می کردم. بعد که قبض تلفن سر به فلک زد از همه شان محروم ادامه...
راغب
دوست دارم فقط تو باشی و من ...#او ادامه...
کوتاه نوشت های صادق
مطلب قبلی از کتاب علامه طباطبایی بود، انتشارات روایت فتح.امروز یکی از رفقای دانشگاه یک بخشی از آن را باز کرد و گفت بخوان. بعد از خواندن بخش مذکور، کتاب را قرض گرفتم که کامل بخوانم.کتاب خسته کننده ای نیست. گاهی بعضی کتابها را باید خواند ولی تا به ته برسد، چندین لایه پوست کنده می شود و می ریزد. گاهی هم بر عکس. پوست یکی دیگر کنده می شود که بیاید کتاب را از دست آدم بگیرد. خلاصه... زیاده گویی نکنم. در بخشی از کتاب، پرداخته شده بود به روابط زناشویی. رابطه ای بین علامه و هم سرشان! یک ادامه...
اینجا رو جهنم می کنیم ...
شانزده سالش بود که تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و وارد مدرسه ی طالبیه ی تبریز شد، که یک جور مدرسه ی علوم دینی بود. محمدحسین همان سال های اول، وقتی تازه به صرف و نحو رسیده بودند، از چیزهایی که می خواند دل سرد شد. وقتی دل سرد شد، دیگر توی مغزش هم نمی رفت. کج دار و مریز مدرسه می رفت و کج دار و مریز درس می خواند. یک روز وقتی در نحو به «سیوطی» رسیده بودند، استاد از آن ها امتحان گرفت و او رد شد. وقتی کاغذش را می گرفت، استاد بدون این که او ادامه...
اینجا رو جهنم می کنیم ...
#یکی_از_فانتزیام اینه که محسن این سیم ارتباط با دنیای مجازیشو هی قطع و وصل نکنه.دلم برات خیلی تنگه حضرت عشق!این برنامه این ترمت حسابی ما رو از دیدار محروم کرده. عوضش تا میتونی درس بخون ( !: )#برادر ادامه...
کوتاه نوشت های صادق

rdhost2

نظرات بسته اند

رفتن به بالا